تبليغاتX
میم مثل مریم

میم مثل مریم

ای ادمهای نشسته بر قله های تنهایی خویش-سر فرو بردگان در زانوهای غربت-گم شدگان در هزار توی خویش-با شما بیگانگان از خویش سخن دارم-چه ارزوها که در دل نشاندید بی هیچ گامی در رسیدن به ان-چه امید ها بستید بی هیچ امیدی به رسیدن-چه رویا ها که دیدید و گفتن نتوانستید(همچون گنگ خواب دیده)تنها به این خاطر که از دل سپردن به دریای پیرامونتان هراس دارید-گمان میبرید قله نشستنتان جایگاه قرار و ارامش است-از همین رو از دل زدن به اقیانوس شگرف زندگی واهمه دارید-شگفتا که زندگی دل سپردن نه به دریا زدن که به اقیانوس زندگی زدن است-لذت شناخت جدید و تازه از زندگی-دیدن انچه دیگران ندیده اند و شاید نمیخواهند ببینند-شاید ترس از طوفان بهانه خوبی باشد امادلیل خوبی نیست-یادمان باشد در طوفان حوادث دلمان ارام باشد انگاه است که طوفانی بودن اطراف مهم نیست-

میم مثل .........

مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

|چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 18:32|maryam|

ادمیزاد شگفت انگیز ترین موجود عالم هستی است-اما نمیدانم چرا همه چیزش برعکس انچه باید باشد وارونه و برعکس است-شاید چندان عجیب هم نباشد -در زمانه ای که زمانه نیست از بامداد تا شامگاه در تکاپوی هر انچه که باشد - میدویم -در سریال دنباله دار زندگی-همه بازیگریم -اما هستند کسانی که در حین بازی کردن به تماشای دیگران هم میپردازند-من هم بسان چرخ و فلک میچرخم و میبینم- ادمهایی میبینم که ادم نیستند-کارهایی میکنند که کار نیستند-دلمشغول هایی دارند که دلمشغولی نیستند-دوستانی دارند که دوست نیستند-و غذایی میخورند که غذا نیست-شب هنگام هم به خوابی میروند که خواب نیست-و رویایی میبینند که رویا نیست--و فردا صبح شروعی دوباره-----کافیست یک بار به خود بقبولانم که(عادت کنم که عادت نکنم)زیر بار چرخ روز مرگی نروم----این تنها اموخته ام از دیدن زندگی دیگران است---

میم مثل - - -

مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

|چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 17:41|maryam|

مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور

دوس داري موهاي عروسكتو ببافي؟؟؟؟؟؟؟

دوس داري نازش كني بغلش كني؟؟؟؟؟؟

دوس داري باش حرف بزني ودرددل كني؟؟؟

اخ ك چقد دلم واس بچه گيا تنگ شده.....

دل دل دل ديوووووووووووووووونه..............

|چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391| 17:38|maryam|

نگفتن بهتره.......دیدن عکسی که خیلی حرفا واس گفتن داره و جالب اینجاس هیچ برداشت جالبی هم ازش نمیکنیم!!!!!!!!!خودمو میگم چندوقت پیش داشتم قران میخوندم (ختم قران)اون یه صفحه ای رو که خوندم ذهنم به هزارویک جا رفت بجز به جایی که باید میرفت ونرفت حواسم به همه جا بود و درواقع به هیج جا .......درست بعدازون ازتلویزیون شبکه مستند"مستندکرمهای شب تاب رو نشون میداد وقتی داشتم نگاه میکردم ماتم برده بود به این برنامه بمب هم میومد تکونم نمیداد واولین چیزی که به ذهنم رسید بزرگی خدا وعظمت دنیای خلق کردشو  جای من تودنیابود........یه تلنگربود یه تلنگربزرگ که یه لحظه بخودم اومدم که کجای زندگیو این دنیام ؟چه کاره ام؟!!!!!دارم چه میکنم؟؟؟؟؟؟؟قران خوندمو ذهنم به همه جا بود یه مستند کرم شب تاب دیدمو به اولین چیزی ک رسیدم خدا بود!!!!!!!اشتباه کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انجا ک خدا نباشد اشتباس.......قران بدون حضورقلب!!!!!!!!خدایا نگاه ودیدمو زیباکن........

|سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391| 16:18|maryam|

چآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآکر بهآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآریم دربست...........................

|سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391| 15:58|maryam|

زمانه زمانه فروختن است-یکی به نام نان دینش را به حراج گذاشته -

ان یکی به نام دین نان فروشی میکند-گویا دنیا بازاریست سخت اشفته-

معلوم نیست انکه میفروشد از سر اجبار میفروشد یا تاجریست کار ازموده-

و انکه میخرد از سر نیاز میخرد یا برای تفنن-از خروس خوان صبح تا

شغال خوان شب چه معامله ها که جوش نمیخورد-انکه زورش بیشتر است

که جای خود دارد فخر میفروشد و زندگی دیگران را به بهایی اندک میخرد-

و من حیران از این شعبده روزگار-چه بازار شلوغی که بازار بلبشوی شام

 را در جیب میگذارد-خدایا به من بیاموز که در این شلوغی و اشفتگی بر اثر

 نیاز نه دینم را بفروشم و نه چوب حراج به شخصیتم بزنم-انچنان از این بازار

 به سلامت خارج شوم که در اخر انچه بدست میاورم ارزش انچه از دست میدهم

را داشته باشد -میم مثل - - -

|سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391| 15:55|maryam|


من زنم رشد ميکنم .تصميم ميگيرم بالا ميروم ...من گياه يا حيوان نيستم ...من تبلوري از مقدس ترين هام
من را با باورهايت تعريف نکن يابهتر بگوييم تحقير نکن ...
لباس ميپوشم زرد .قرمز نارنجي ميرقصم گاهي ارايش ميکنم
گاه بلند بلند ميخندم
بي اعتنا به ديگران .اواز ميخوانم حتي اگر صدايم بد باشد
شايداينها با انچه تو از مفهوم زن خوب در ذهن داري مغاير باشد ...اما
من زنم يک موجود مقدس خودم را زير چادر پنهان نميکنم تا مبادا مرا ببيني
من زجر ميکشم که بخواهم لباسم را به ميزان ايمان تو تنظيم کنم ...
من پوشيده باشم تا تو ايمانت را حفظ کني
شهو.تت دنياي مرا به اتش کشيده از ترس نگاه هرزه ي تو خانه را به بهشت ترجيح ميدهم ....و
تويي که مرا به نفع خودت ضعيفه خواندي ...
تا از اين دنيا سهم بيشتري داشته باشي
چرا چون زور و بازويت بيشتر بود
من کارگر تمام وقت خانه ات نيستم که تمام بدنم بوي قرمه سبزي بدهد
يا بزرگترين هنرم گلدوزي باشد
زن انسان است همانند تو از تو بالا تر نميخواهد اگرچه حقش هم باشد
من به زن وجودم افتخار ميکنم ....شيطان نتوانست تو را فريب دهد ولي مرا ...
راستي نگفتي با ان همه ادعا چگونه گول فريبهاي مرا خوردي
خام فريب هاي زنانه ام شدي اگرچه الان هم خام ميشوي وبه روي خودت هم نمي اوري شايد اصلا نميفهمي
دلم ميخواهد در اين دنياي مردانه زن باشم ....من زنم ياد گرفته ام سکوت کنم
وقتي صدايت بر سرم اوار ميشود ...تو هميشه پاک بودي و به من ميگفتي الگويت فاطمه است مگر تو چقدر علي شدي...
ومن هنوز سيب ميچينم وتو هنوز ادم نشدي...
پس بزار از ميم عكس بگيرم....
ميم مث........
مَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُورمَالِي خآطر السِوآلف أكلمِك حآلِف صُور
|یکشنبه سوم اردیبهشت 1391| 10:48|maryam|

leila-diyakoدر خلوت شبهای کویریم انجا که من هستم و کویر وخدا -سالهاست ارزوی این دارم که لحظه ای خدا به تمام کاینات بگوید ساکت میخواهم مناجات این بنده ام را بشنوم-و من چنان از سر شوق فریاد برارم که :خدایا::دوست دارم ( منتظر باشم ولی متوقف نباشم) -(صبور باشم ولی بی خیال نباشم) - (سرسخت باشم لجباز نباشم)( جسور باشم گستاخ نباشم)(خوش بین باشم خوش باور نباشم)(شتاب کنم شتابزده عمل نکنم)( ساده باشم ساده لوح نباشم)(تامل کنم معطل نکنم)(بگویم اری نگویم حتما)(بگویم نه نگویم هرگز)----و انگاه خداوند بفرماید:در زمین من سیر کن و انچنان باش که میخواهم و میخواهی ------- میم مثل مناجات leila-diyako
|یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391| 10:26|maryam|

تفاوت شب امتحان در خوابگاه دختران و پسران

سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد)

بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۵/۷ بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)

خوابگاه پسران(در همان شب)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های کلاس مـا که مثـل بچه های شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه….. .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

|شنبه نوزدهم فروردین 1391| 18:44|maryam|



خودمو میسازم حتی اگر سخت باشه.

میدونم درد داره

میدونم که زجر می کشم

میدونم از تو خاکستر میشم

اما می ارزه

می ارزه به اینکه یه عمر زجر بکشم

 Love Icons

|پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| 16:0|maryam|

MisS-A